اشك كوير


مُحرّم در بافران جلوۀ خاصّي دارد .. مردم با شور حسيني خود را مهيّاي برگزاري اين مراسم مي كنند. گويي تمام سال در انتظار فرا رسيدن آن بوده اند. اغراق نيست اگر بگوييم عزاداري شهرستان نايين در ماه محرّم و به خصوص روز عاشورا تحت الشّعاع عزاداري مردم بافران است. هر كس به فراخور حال و توان خود، نامش را در دفتر عزاداران اباعبدالله الحسين ( ع ) ثبت مي كند و هيچ كس رانده شدۀ اين درگاه نيست. برگزاري با شكوه مراسم عزاداري از ماهها قبل، دغدغۀ دست اندركاران اين مراسم است. هر چند مردم به صورت خودجوش، مراسم را برگزار مي كنند ولي سازماندهي گروههاي مختلف از ماهها قبل شروع مي شود. تهيّۀ پوست براي « بَربَستَن » دهل از جمله سخت ترين و ظريف ترين كارهاست. چندروز قبل از محرّم، پوست بزغاله نر ( چَپُش ) و يا آهو را در آب قرار مي دهند تا خيس بخورد پس از آن گروهي كه مسؤول آماده كردن دهل هستند با تيغ، موي پوستها را مي تراشند و پس از آن به دهل مي بندند.
تمرين هاي منظم و پيوستۀ گروه تعزيه براي برگزاري تعزيه نيز ماهها قبل از محرّم شروع مي شود و مبلّغان ديني و مدّاحان اهل البيت (ع ) خود را آمادۀ روضه خواني و سخنراني مي كنند .گوسفندهاي نذري مردم، مشخص مي شوند و صاحبان آنها آمادۀ اداي نذر خود مي شوند .كوچه ها با همكاري جوانان، رنگ و بوي حسيني مي گيرد. مسيرهاي عزاداري رُفت و روب مي شود. پرچمها و پرده هاي سياه رنگ بر ديوارها نقش مي بندد و حسينيه كه مركز تجمّع عزاداران است خانه تكاني مي شود. علمها، بيرقها ، نخل و ديگر وسايل مورد نظر،گردگيري مي شود. لباسهاي سياه تن پوش مردم مي شود و اين نشانۀ سوگواري است. قلبها عاشقانه به عشق سرورآزادگان مي تپد و هر كس بنا به سنّت و اعتقاد خود براي برگزاري مراسم، نقش ايفا مي كند. در اين مدّت كساني نيز ناخواسته در راستاي احياي سنّتهاي غلط گام بر مي دارند. قمه زني از جمله منسوخ ترين اين رسمهاست. متأسّفانه رواج چنين انديشه هايي گاه از روي منبرها وتوسط مدّاحاني صورت مي گيرد كه نسخه ها و متنهاي تحريف شده را بازگو مي كنند .چطور مي توان باور كردكه شيرزن صحراي كربلا، حضرت زينب ( س ) كه بارگاه يزيد را با گفتن جمله « ما رَأيتُ اِلّا جَميلا[1]» در هم مي ريزد بي تابي از خود نشان دهد وآن قدر سرش را به چوبۀ محمل بكوبد كه خون ، جاري شود و اين كار، سرچشمه شكل گيري رسم غلط قمه زني شود تا دشمنان اسلام آن را دستاويزي براي تبليغ منفي عليه اسلام و شيعه قرار دهند و اسلام را ديني خشونت طلب و پيروانش را خودآزار و بيمار معرفي كنند . اين رسم در بافران هم رايج بوده كه خوشبختانه سالها پيش ، منسوخ شده و ديگر اثري از آن نيست. اين گونه برنامه ها چنان مقدّس و پسنديده در نظر مردم جلوه گر بوده كه زنها پس از مراسم، لباسهاي خوني قمه زنها را درب جوب علي آباد و حمّام پاي منار براي تبرّك و ثواب بردن مي شستند.
از ديگر تحريفات و برنامه هاي غلط راه يافته در عزاداري امام حسين( ع ) و به خصوص تعزيه روز عاشورا « شير» است. در اين مراسم فردي در پوست شير مي رود و بر روي تخته اي چوبي مي نشيند. عدّه اي زير تخت را گرفته و او را در ميان جمعيّت عزادار به حركت در مي آورند و شير با دوله[2] كشيدن كاه بر سر و روي مردم مي ريزد.اين كار حتي اگر نماد و سمبل خاكساري و عزاداري هم باشد ؛كاري پسنديده نيست. حركت و رفتارهاي شير كه گاهي اوقات، باعث خنده و تعجّب عدّۀ زيادي از ميهمانان خارج از روستاست نشان دهندۀ اين واقعيت است كه اين مسأله نيز از جمله تحريفات وآسيبهاي عزاداري عاشوراي بافران است.
عدّه اي خاص، شير را نماد حضرت علي (ع ) مي دانند كه در روز عاشورا در صحراي كربلا به اين صورت براي حفاظت از اجساد شهداي كربلا، تبلور يافته است. اين نظر كه از جمله شرك آميز ترين نظرهاست گوياي مسأله تناسخ ونسخ است كه با تغيير شكل دادن موجودي از صورت عالي به داني روي مي دهد. اگر قرار بود كه حضرت علي ( ع ) و ديگر ائمه وانبيا نيز در كربلا حضور يابند آنها به صورت ملائكه و فرشتگان نمود مي يافتند نه شير !
ديدگاه ديگر شير را همان شير جنگل مي داند كه از سوي خدا براي محافظت از اجساد شهدا فرستاده شده است. اين نظر هم هر چند كه با توجّه به وجود كرامات و معجزات گوناگون در ميان اولياء و انبيا و ائمه پذيرفتني به نظر مي رسد باز موجّه نيست و پسنديده نيست كه به اين صورت در انظار مردم به سخره گرفته شود.
از جمله رسمهاي پسنديده و بر جاي مانده گل ماليدن روز عاشوراست كه هنوز هم توسط پير غلام امام حسين (ع)آقاي جواد پوربافراني فرزند اسماعيل انجام مي گيرد. ابتدا رس «كُنج واز » مورد استفاده بوده ولي به مرور، مسافران كربلا به سفارش و يا براي اداي نذر خود خاك و تربت كربلا را براي جواد اسماعيل مي آورند. جواد اسماعيل مدّتها قبل از شروع محرّم، تربت مخصوص كربلا و يا مهرهاي كربلا را براي درست كردن گل،آماده مي كند. گِل در اين مراسم، سمبل خاكساري و سوگواري است. چنين حركت نمادين و سمبوليكي علي رغم اينكه موي سر و پيشاني افراد را گل آلود مي كند مورد اقبال عموم بوده و گاه مادران براي تبرّك و تيمّن آنرا به پيشاني فرزندان خردسال خود مي مالند. با منسوخ شدن رسم قمه زني، اين رسم توسط جواد اسماعيل از 20 سال پيش، رواج مي يابد.
ادامه دارد ......
منبع : عروس کویر
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم،خرده هوشی،سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکی است
.....

سهراب سپهری در پانزدهم مهرماه سال 1307 در خانوادهای اهل هنر (شعر،نقاشی و منبت کاری) چشم به جهان گشود.
سهراب تا پانزده سالگی در شهر کاشان زندگی کرد و روح و دل خود را با زیبایی های این شهر سنتی و
زیبا جلا داد. این وابستگی های روحی او به مایه های جاودانه شهر کاشان به خوبی در آثار ادبی و هنری
او نمایان است.
وی شعر صدای پای آب را با الهام از "قریه چنار " واقع در حد واسط کاشان و مشهد اردهال سرود و
دهکده ی زیبای "گلستانه" واقع در اطراف کاشان الهام بخش او در سرودن شهر گلستانه شد.
وی پس از پایان تحصیلات سیکل اول متوسطه به تهران رفت و در دانشسرای مقدماتی نام نویسی کرد.
پس از پایان دوران دانشسرا به کاشان بازگشت ،ولی دوباره به تهران رفته و تحصیلات خود را در رشته
نقاشی در دانشکده هنرهای زیبا ادامه داد.
در این میان سهراب که از کودکی تحت تاثیر طبیعت قرار داشت به واسطه ی روح لطیف و طبع
شاعرانه اش توانست اولین کتاب شعر خود به نام "مرگ رنگ" را در سال 1330 به چاپ رساند.
دو سال بعد "زندگی خواب ها" و "آوار آفتاب" را منتشر کرد که مورد استقبال بیشتری قرار گرفت.
"شرق اندوه، صدای پای آب، مسافر، حجم سبز، هشت کتاب، ما هیچ ما نگاه و در کنار چمن "
از جمله دیگر آثار سهراب سپهری است.
وی همچنین خاطره های خود را در کتابی با عنوان "اتاق آبی" گرد آوری کرده است.
این هنرمند پر آوازه ی ایران در روز اول اردیبهشت سال 1359 در اثر بیماری سرطان خون در گذشت و در
امامزاده سلطان علی محمد باقر (ع) واقع در شهر "مشهد اردهال" در نزدیکی کاشان به خاک سپرده شد.
سهراب می گفت: ...کاشان تنها جایی است که به من آرامش می دهد و می دانم که سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد...
و سهراب.......ماندگار شد......
سهراب سپهری شاعر لحظه های ناب زندگی و سراینده ی عاشقانه ترین واژه های پاک بود.
وی از جمله شاعران توانایی است که هنر برجسته او جان بخشیدن به اشیاء ،خانه، آب و رویا است.
به عقیده برخی از شعرا شاید یکی از بارزترین شاخصه های ماندگاری شعر سهراب در میان اشعار شعرای معاصر این باشد که میان کلام سخن و زبان او با نوع نگاه و جهان بینی او به زندگی و زندگانی تفاوتی وجود ندارد.
ادامه مطلب...

انديشۀ تأليف كتابي دربارۀ آداب و رسوم مردم نايين و به خصوص روستاي بافران ، از سالها پيش ذهن مرا درگير خود مي كرد . با وجود اين كه دربارۀ نايين به صورت پراكنده كارهايي صورت گرفته اما هيچ كدام نتوانسته حق مطلب را ادا نمايد و نياز به كار و تحقيق گسترده و تخصّصي تري در زمينه هاي مختلف احساس مي شود . ادّعاي اين حقير نيز بر اين نيست كه به طور كامل ، حق مطلب را ادا نموده ام و تنها عشق و علاقه به زبان مادري و نيز ظرافتها و زيبايي هاي موجود در زبان ناييني ، باعث جسارت نگارنده در اين عرصه شده است .
گستردگي دامنۀ ادبيات عامه و عدم منابع كافي در اين زمينه از جمله مشكلات اساسي در زمينۀ تحقيق و پژوهش ادبيّات عاميانه است . در مناطق مختلف با توجه به سابقۀ فرهنگي و اجتماعي و زبان و گويش خاص آن منطقه ، ادبياتي عاميانه و منحصر به فرد ، شكل گرفته كه تدوين و نگهداري آنها تنها با استمداد از تجربيات ارزندۀ پيرمردان و پيرزنان ، ميسّر است . پيرمردان و پيرزناني كه سينۀ آنها گنجينۀ آداب و رسوم و فرهنگ عميقي از باورها و اعتقادات نياكان و آبا و اجداد ماست . حفظ و نگهداري اين گنجينه ها و انتقال آن به نسلهاي آينده وظيفه اي است همگاني كه اين حقير به قدر وسع و توان خود دو سال از عمر خويش را صرف گردآوري و تدوين اين مطالب نمود .
مجموعۀ حاضر در هشت فصل ، ارائه گرديده است . فصل نخست دربارۀ نايين و پيشينۀ آن تحت عنوان « نايين ، شهر هزاره هاي تاريخي » است . فصل دوم كتاب به روستاي بافران ، بزرگترين روستاي بخش مركزي شهرستان نايين ، پرداخته شده كه جامعۀ آماري اين مجموعه نيز بيشتر از حوزۀ جغرافيايي و اجتماعي بافران ، تشكيل شده است . فصلهاي فرهنگ توده ، امثال و حكم ، باورهاي عوام ، شعر و شاعري و بازيها و سرگرميهاي مردم ، فصلهاي سوم تا هشتم اين مجموعه را تشكيل داده است.
شايد در نگاه نخست ، اين كار ، بي ارزش و يا كم ارزش ، جلوه كند اما در نگاه كساني كه به حفظ فرهنگ سرزمين خود عشق مي ورزند ؛ نگهداري و انتقال اين نوع از ادبيات ، دست كمي از ديگر انواع ادبي ندارد . فرهيختگان و بزرگاني چون ، انجوي شيرازي ، صبحي مهتدي ، محمد جعفر محجوب ، م آزاد ، علي اشرف درويشيان ، قدمعلي سرامي و توران ميرهادي با عشق و علاقه به گردآوري فرهنگ توده پرداخته اند . اهميت و ارزش ثبت فرهنگ مردم و گرد آوري آداب و رسوم و ديگر موارد آييني كه برگرفته از دل توده هاست در دنياي صنعتي امروز كاري است شگرف و ارزنده ؛ چرا كه در هياهوي افسار گسيختۀ مدرنيته ، فرهنگ توده ، نفسهاي آخر را مي كشد و بر ماست كه با ثبت اين فرهنگ ارزنده و سرچشمۀ فيّاض ادب مردمي ، بر غناي فرهنگي و ملّي خود بيفزاييم .
در باب فارسی عمومی دانشگاه پیام نور
شكر شكن شوند همه طوطيان هند زاين قند پارسي كه به بنگاله مي رود
كتاب فارسي عمومي از جمله كتابهايي است كه مي تواند به عنوان ابزاري سودمند و كارآمد در اختيار دانشجويان قرار گيرد . متاسفانه به علت ضعف مباني زباني و دستوري در سطوح پايه ، دانشجويان از ساده ترين اصول نويسندگي و درست نوشتن بي بهره اند و گاه شاهد غلطهاي فاحش دستوري و املايي در نوشته هاي آنها هستيم . با گسترش اين روند و عدم توجه به زيرساختهاي زبان فارسي بيم آن مي رود كه در آينده اي نزديك ، فرزندان ما با اصول نوشتن و نگارش به كلي بيگانه شوند و چاره اي جز بازگشت به دوران فساد زبان و غير قابل فهم آن در دوره هاي گذشته نباشد . علاوه بر اين موارد در صورت وجود اشكالات بي شمار دستوري و علمي در كتابهاي دانشگاهي ، بي توجهي به زبان و شيوه نگارش را ناخواسته تبليغ مي كنيم . پيامد چنين سهل انگاري مي تواند باعث فساد زبان و اشاعه نادرست آن در دراز مدت باشد .
از نظر رئوس مطالب كتاب ،
ادامه مطلب...
خواجه شمسالدين محمد، حافظ شيرازي، يكي از بزرگترين شاعران نغزگوي ايران و از گويندگان بزرگ جهان است كه در شعرهاي خود «حافظ» تخلص نمودهاست. در غالب مأخذها نام پدرش را بهاءالدين نوشتهاند و ممكن است بهاءالدين _عليالرسم_ لقب او بودهباشد.
محمد گلندام، نخستين جامع ديوان حافظ و دوست و همدرس او، نام و عنوانهاي او را چنين آوردهاست: مولاناالاعظم، المرحومالشهيد، مفخرالعلماء، استاد نحاريرالادباء، شمسالملهوالدين، محمد حافظ شيرازي.
تذكرهنويسان نوشتهاند كه نياكان او از كوهپايه اصفهان بودهاند و نياي او در روزگار حكومت اتابكان سلغري از آن جا به شيراز آمد و در اين شهر متوطن شد. و نيز چنين نوشتهاند كه پدرش «بهاءالدين محمد» بازرگاني ميكرد و مادرش از اهالي كازرون و خانهي ايشان در دروازه كازرون شيراز، واقع بود.
ولادت حافظ در ربع قرن هشتم هجري در شيراز اتفاق افتاد. بعداز مرگ بهاءالدي، پسران او پراكنده شدند ولي شمسالدين محمد كه خردسال بود با مادر خود، در شيراز ماند و روزگار آندو، به تهيدستي ميگذشت تا آنكه عشق به تحصيل كمالات، او را به مكتبخانه كشانيد و به تفصيلي كه در تذكرهي ميخانه آمدهاست، وي چندگاهي ايام را بين كسب معاش و آموختن سواد ميگذرانيدو بعداز آن زندگاني حافظ تغيير كرد و در جرگهي طالبان علم درآمد و مجلسهاي درس عالمان و اديبان زمان را در شيراز درك كرد و به تتبع و تفحص در كتابهاي مهم ديني و ادبي از قبيل: كشاف زمخشري، مطالعالانوار قاضي بيضاوي، مفتاحالعلوم سكاكي و امثال آنها پرداخت.
محمد گلندام، معاصر و جامع ديوانش، او را چندينبار در مجلس درس قوامالدين ابوالبقا، عبداللهبنمحمودبنحسن اصفهاني شيرازي (م772هـ ق.) مشهور به ابنالفقيه نجم، عالم و فقيه بزرگ عهد خود ديده و غزلهاي او را در همان محفل علم و ادب شنيدهاست.
چنانكه از سخن محمد گلندام برميآيد، حافظ در دو رشته از دانشهاي زمان خود، يعني علوم شرعي و علوم ادبي كار ميكرد و چون استاد او، قوامالدين، خود عالم به قراآت سبع بود، طبعاً حافظ نيز در خدمت او به حفظ قرآن با توجه به قرائتهاي چهاردهگانه (از شواذ و غير آن) ممارست ميكرد و خود در شعرهاي خويش چندينبار بدين اشتغال مداوم به كلامالله اشاره نمودهاست:
عشقـت رسد به فرياد ارخود بهسان حـافظ قـرآن ز بـر بخواني با چـارده روايت
يا
صبحخيزي و سلامتطلبي چون حافظ هرچه كردم همه از دولت قرآن كردم
و به تصريح تذكرهنويسان اتخاذ تخلص «حافظ» نيز از همين اشتغال، نشأت گرفتهاست.
شيراز، در دورهاي كه حافظ تربيت ميشد، اگرچه وضع سياسي آرام و ثابتي نداشت ليكن مركزي بزرگ از مركزهاي علمي و ادبي ايران و جهان اسلامي محسوب ميگرديد و اين نعمت، از تدبير اتابكان سلغري فارس براي شهر سعدي و حافظ فراهمآمدهبود. حافظ در چنين محيطي كه شيراز هنوز مجمع عالمان و اديبان و عارفان و شاعران بزرگ بود،با تربيت علمي و ادبي مييافت و با ذكاوت ذاتي و استعداد فطري و تيزبيني شگفتانگيزي كه داشت، ميراثدار نهضت علمي و فكري خاصي ميشد كه پيشاز او در فارس فراهمآمد و اندكي بعداز او به نفرت گراييد.
حافظ از ميان اميران عهد خود چند تن را در شعرش ستوده و يا به معاشرت و درك صحبت آنها اشاره كردهاست، مانند: ابواسحق اينجو (مقتول به سال 758هـ ق.)، شاهشجاع (م786هـ.ق.)، و شاهمنصور (م795هـ.ق.) و در همانحال با پادشاهان ايلكاني (جلايريان)كه در بغداد حكومت داشتند نيز مرتبط بود و از آن ميان سلطان احمدبنشيخاويس (784-813هـ. ق.) را مدح كرد. از ميان رجال شيراز، از حاجي قوامالدين حسن تمغاچي (م754هـ ق.) در شعرهاي خود ياد كرده و يكجا هم از سلطان غياثالدينبنسلطان سكندر، فرمانرواي بنگال هنگامي كه شهرت شاعرنوازي سلطان محمود دكني (780-799هـ ق.) و وزيرش ميرفيضالله انجو به فارس رسيد، حافظ راغب ديدار دكن گشت و چون پادشاه بهمني هند و وزير او را مشتاق سفر خود به دكن يافت، از شيراز به "هرموز" رفت و در كشتي محمودشاهي كه از دكن آمدهبود، نشست اما پيشاز روانهشدن كشتي، باد مخالف وزيدن گرفت و شاعر كشتي را _ظاهراً بهقصد وداع با بعضي از دوستان در ساحل هرموز، اما در واقع از بيم مخاطرات سفر دريا_ ترك گفت و اين غزل را به ميرفيضالله انجو فرستاد و خود به شيراز رفت:
دمي با غم بهسر بردن جهان يكسر نميارزد به مـي بفروش دلق ما كزين بهتر نميارزد
يكبار حافظ از شيراز به يزد _كه در دست شعبهاي از شاهزادگان آلمظفر بود_ رفت ولي خيلي زود از اقامت در «زندان سكندر» خستهشد و در غزلي بازگشت خود را به فارس بدينگونه آرزو كرد:
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت رخت برتندم و تا ملك سليمان بروم
(هرچند كه عدهاي سبب به يزد رفتن حافظ را تبعيد وي در دوران دوم حكومت شاهشجاع به مدت 22ماه دانستهاند.)
وفات حافظ به سال 792 هجري اتفاق افتاد. تو داراي زن و فرزتدان بود. چندبار در شعرهاي حافظ، به اشاراتي كه به مرگ فرزند خود دارد بازميخوريم و از آنجمله است اين دو بيت:
دلا ديـدي كه آن فـرزانه فـرزند چه ديد اندر خم اين طاق رنگين
بـهجاي لوح سيمين در كنـارش فلك بر سر نهـادش لـوح سيمين
دربارهي عشق او به دختري «شاخنبات»نام، افسانههايي رايج است و بنابر همان داستانها، حافظ آن دختر را به عقد مزاوجت درآورد. گروهي نيز شاخنبات را معشوق معنوي و روحاني، عدهاي نيز شاخنبات را استعارهاي از قريحهي شاعري و گروهي ديگر استعاره از كلك و قلم دانستهاند.)
حافظ مردي بود اديب، عالم به دانشهاي ادبي و شرعي و مطلع از دقيقههاي حكمت و حقيقتهاي عرفان.
استعداد خارقالعادهي فطري او به وي مجال تفكرهاي طولاني، همراه با تخيلهاي بسيار باريك شاعرانه ميداد و او جميع اين موهبتهاي رباني را با ذوق لطيف و كلام دلپذير استادانهي خود درميآميخت و از آن ميان شاهكارهاي بيبديل خود را بهصورت غزلهاي عالي بهوجود ميآورد.
او بهترين غزلهاي مولوي، كمال، سعدي، همام، اوحدي و خواجو، و يا بهترين بيتهاي آنان را مورد استقبال و جوابگويي قرار دادهاست. كلام او در همهي موارد منتخب و برگزيده، و مزين به انواع نزيينهاي مطبوع و مقرون به ذوق و شامل كلماتيست كه هريك با حساب دقيق، انتخاب و بهجاي خود گذارده شدهاست.
تأثر حافظ از شيوهي خواجو، مخصوصاً از غزلهاي «بدايعالجمال»، يعني بخش دوم ديوان خواجو بسيار شديد است، و در بسياري از موردها، واژهها و مصراعها و بيتهاي خواجو را نيز به وام گرفته و با اندك تغييري در غزلهاي خود آوردهاست و اين غيراز استقبالهاي متعددي است كه حافظ از خواجو كردهاست.
در ميان شاعراني كه حافظ از آنها استقبال كرده و يا تأثير پذيرفتهاست، بعداز خواجو، سلمان را بايد نام برد.
علت اين تأثير شديد آن است كه سلمان ساوجي هم مانند خواجو، از معاصران حافظ و از جمله مشاهيري بود كه شاعر شيراز، اشعارش را سرمشق كار خود قرار داد. پاسخها و استقبالهاي حافظ از سعدي و مولوي و ديگر شاعران استاد پيشاز خود، كم نيست، اما ديوان او بهقدري از بيتهاي بلند و غزلهاي عالي و مضمونهاي نو پر است كه اين تقليدها و تأثرها در ميان آنها كم و ناچيز مينمايد.
علاوه براين علو مرتبهي او در تفكرهاي عالي حكمي و عرفاني و قدرتي كه در بيان آنها به فصيحترين و خوشآهنگترين عبارتها داشته، وي را با همهي اين تأثيرپذيريها، در فوق بسياري از شاعران گذشته قرار داده و ديوانش را مقبول خاص و عام ساختهاست.
اين نكته را نبايد فراموش كرد كه عهد حافظ با آخرين مرحلهي تحول زبان و ادبيات فارسي و فرهنگ اسلامي ايران مصادف بود و از اينروي زبان و انديشهي او در مقام مقايسه با استادان پيشاز وي به ما نزديكتر و دلهاي ما با آن مأنوستر است و به اين سبب است كه ما حافظ را زيادتر از شاعران خراسات و عراق درك ميكنيم و سخن او را بيشتر ميپسنديم.
از اختصاصهاي كلام حافظ آن است كه او معنيهاي دقيق عرفاني و حكمي و حاصل تخيلهاي لطيف و تفكرهاي دقيق خود را در موجزترين كلام و روشنترين و صحيحترين آنها بيان كردهاست. او در هر بيت و گاه در هر مصراع، نكتهاي دقيق دارد كه از آن به «مضمون» تعبير ميكنيم. اين شيوهي سخنوري را ، كه البته در شعر فارسي تازه نبود، حافظ تكميلكننده و درآورندهي آن به پسنديدهترين وجه و مطبوعترين صورت است و بعد از او شاعران در پيروي از شيوهي او در آفرينش “نكته”هاي دقيق و ايراد “مضمون”هاي باريك و گنجاندن آنها در موجزترين عبارتها، كه از يك بيت گاه از يك مصراع تجاوز نكند مبالغه نمودند و همين شيوه است كه رفته رفته به شيوع سبك معرف به “هندي” منجر گرديد. نكتهي ديگر در بيان اختصاصهاي شعر حافظ، توجه خاص او است به ايراد صنعتهاي مختلف لفظي و معنوي در بيتهاي خود به نحوي كه كمتر بيتي از شعرهاي او را ميتوان خالي از نقش و نگار صنايع يافت، اما نيرومندي او در استخدام الفاظ و چيره دستياش در به كار بردن صنعتها به حدي است كه “صنعت” در “سهولت” سخن او اثري ندارد، تا بدان جا كه خواننده، در بادي امر متوجه مصنوع بودن سخن حافظ نميشود.
(با اين همه، بلندترين و باشكوهترين مضمون شعر حافظ را بايد در مبارزه با تزوير و رياكاري و كاربرد مفهوم رندي او دانست كه به شعر و انديشهي او جايگاهي ويژه ميدهد.)
حافظ از جمله شاعراني است كه در ايام حيات خود شهرت يافت و به سرعت در دورترين شهرهاي ايران و حتي در ميان پارسيگويان كشورهاي ديگر مقبول سخنشناسان گرديد و خود نيز بر اين امر وقوف داشت.
انديشهي جهان شمول و انسان دوستانهي خواجه به او شهرتي جهاني داده است تا بدان جاكه بسياري از بزرگان انديشه و تفكر و شعر جهان، تحت تأثير او به آفرينش آثاري مانا دست زدند كه از ميان آنان ميتوان به دو انديشمند بزرگ شرق و غرب.، يعني يوهان ولفگانگ گوته (آلماني) و رابيندرانات تاگور (هندي) اشاره كرد.
ديوان كليات حافظ مركب است از پنج قصيده و غزلها و مثنوي كوتاهي معروف به “آهوي وحشي” و “ساقينامه” و قطعهها و رباعيها.
نخستين جامع ديوان حافظ، محمد گلندام است و بنا بر تصريح او، خود حافظ به جمعآوري غزلهاي خويش رغبتي نشان نميداد. ظاهراً حافظ، صوفي خانقاهنشين نبود و با آن كه مشرب عرفان داشت، در حقيقت از زمرهي عالمان عصر و مخصوصاً در شمار عالمان علوم شرعي بود و هيچگاه به تشكيل مجلس درس نپرداخت، بلكه از راه وظيفهي ديواني ارتزاق مينمود و گاه نيز به مدح پادشاهان در قصيدهها و غزلها و قطعههاي خود همت ميگماشت و از صلهها و جايزههايي كه به دست ميآورد، برخوردار ميشد.
از اين ميان، دوران شيخ ابواسحق اينجو (مقتول به سال 758 ه.ق.) عهد بارورتري براي حافظ بود و به همين سبب افول ستارهي اقبال اين پادشاه، شاعر را آزرده خاطر ساخت، چنان كه چند بار از واقعهي او اظهار تأسف كرد. از جمله در غزلي با مطلع زير:
ياد باد آن كه سر كوي توام منزل بود
ديده را روشني از خاك درت حاصل بود
تا به اين بيت ميرسيم كه به اين موضوع اشاره ميكند:
راستي خاتم فيروزهي بواسحاقي
خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود
و طبعاً با چنين ارادتي كه به شيخ داشت، نميتوانست قاتل او را به ديدهي محنت بنگرد، خاصه كه آن قاتل، يعني امير مبارزالدين محمدبنمظفر، (كه به قتل شيخ جانشين او شد و سلسلهي آلمظفر را بنيانگذاري كرد). مردي درشتخوي و رياكار و محتسب پيشه بود وشاعرآزاده ي ماچند جاي از شعرهاي خود، رفتار او را به تعرض و يا به تصريح به باد انتقاد گرفته است، به ويژه در بيت:
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
قصهي ماست كه بر هر سر بازار بماند
از ديوان حافظ به سبب شهرت و رواج بسيار آن نسخههاي فراوان در دست است كه اغلب در معرض دستبرد ناسخان و متذوقان قرار گرفته دربارهي بسياري از بيتهاي حافظ به سبب اشتمال آنها بر مضمونها دقيق، ميان اهل ادب تفسيرهاي خاص رايج است.
از مشهورترين شرحهاي ديوان حافظ، شرح سودي (متوفي در حدود 1000 ه.ق.) به تركي و شرح مصطفي بنشعبان متخلص به سروري (م 969 ه.ق.) و شمعي (م حدود 1000 ه.ق.) و از متأخرين، شرح دكتر حسينعلي هروي و حافظ نامه بهاءالدين خرمشاهي و ... را ميتوان نام برد.
از آن چه كه انحصاراً دربارهي ديوان حافظ قابل توجه است، موضوع رواج تفأل بدان است.
“فال گرفتن” از ديوان حافظ سنتي تازه نيست بلكه از ديرباز در ميان آشنايان شعر او اعم از فارسيزبانان و غير آنان متداول بوده است و چون در هر غزلي از ديوان حافظ ميتوان به هر تأويل و توجيه بيتي را حسب حال تفأل كننده يافت، بدين سبب سرايندهي ديوان را “لسانالغيب” لقب دادهاند.
حاج خليفه در كشفالظنون، از چند رساله كه در قرن دهم و پيش از آن دربارهي تفأل در ديوان حافظ نوشته شده، ياد كرده است.

اين ديوانگيست ...
که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه
خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...
که همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه
يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...
اين ديوانگيست ...
که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم ...
که از تلاش و کوشش دست بکشيم بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است...
اين ديوانگيست ...
که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند بخاطر اينکه يکي از
دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است رد کنيم ...
که هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه
در يکي از آنها به ما خيانت شده است...
اين ديوانگيست ...
که همه شانس ها را لگدمال کنيم بخاطر اينکه
در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...
به اميد اينکه در مسير خود هرگز
دچار اين ديوانگي ها نشويم...
و به ياد داشته باشيم که هميشه...
شانس هاي ديگري هم هستند
دوستي هاي ديگري هم هستند
عشق هاي ديگري هم هستند
نيروهاي ديگري هم هستند
تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم
و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم...

عابدين پوربافراني: چهارمين فرزند يك خانوادۀ مذهبي و متديّن، پسري بود كه نامش را عابدين گذاشتند. دورۀ ابتدايي و راهنمايي را در روستاي بافران، سپري كرد و دورۀ دبيرستان را در رشتۀ رياضي فيزيك در دبيرستان چمران نايين، پشت سر گذاشت. از دورۀ دبيرستان به واسطۀ انس با اشعار والاي حافظ به شعر و شاعري علاقه مند شد و از همان زمان به صورت پراكنده به طبع آزمايي و سرودن شعر پرداخت. قالب غزل با قابليتّهاي بيان انديشه هاي عرفاني و عاشقانه و شرح درد فراق ، قالبي است كه آن را براي شرح دوري از معشوق ازلي برگزيده است. معشوقي كه گاه در سيماي آخرين منجي، تبلور مي يابد و واژه ها از غم فراق او حكايت مي كنند.
منكهام بيگانهاي كزجاننشانمآرزوست
من چه ام ديوانه اي كزدلفغانمآرزوست
غرقه در بحر گنه گر بودم و هستم هنوز
التفات از آن شه نيكو روانم آرزوست
جانمنبيرون شد و در حسرتمباآبچشم
جلوهاي از مهديصاحبزمانمآرزوست
ساغرعمرمشكستو قامتازهجرشخميد
خندهاي از آن لب شيرين بيانم آرزوست
حاصل ايّام عمرم حاجتاز درگاهاوست
سائلم وز درگهش آرام جانم آرزوست
درتبمگر با دلي غمديده از هجرشوليك
نفحهاي از گلستان جمكرانم آرزوست
گر ببينم جلوۀ زيباي او را با دو چشم
بوسهاي بر آن مه پرتوفشانم آرزوست
درس زندگی پروفسور فلسفه
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت ...
درس زندگی پروفسور فلسفه
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد.
"در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.
در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: "حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشی نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.
.....
اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "
آموختم خدا تمام دنيا را در يك روز به وجود نياورد ، پس من چگونه مي توانم همه چيز را در يك روز به دست بياورم .
شجاعت به معناي نترسيدن نيست ، به معني امید داشتن و دست به عمل زدن در هنگام ترس است .
ما از دگرگون ساختن گذشته عاجزيم ، از پيش بيني آينده درمانده ايم ، تنها چيزي كه هر يك از ما مي توانيم مهار كنيم : لحظه كنوني است .
سستي در زندگي ناموجه است . تمام دلايلت براي دلخواه نبودن زندگي ، چيزي نيست جز بهانه هايي كه خودت مي تراشي .
مي توانم به تو اطمينان خاطر بدهم هنگامي نياز به درس گرفتن از زندگي نداري كه ديگر رويدادهاي ناخوشايند برايت پيش نيايد .
افراد بزرگ انديش نمي گويند : «مي خواهم همه چيز داشته باشم .» آنان مي گويند : «همه چيز دارم اما مي توانم پيشرفت كنم .»
تعداد كساني كه در كارها شكست مي خورند ، با تعداد كساني كه كار را نيمه كاره رها
مي كنند ، رابطه مستقيم دارد .
مرتكب خطا شدن به اين معني نيست كه ارج و قرب تو كمتر شده ، معني اش اين است كه از اشتباهت چيزي ياد مي گيري ؛ به همين سادگي .
اگر باور داري هميشه همان طور كه بودي باشي ، مانع پيشرفت خودت مي شوي .
هر مانعي ، نوعي فرصت اسـت ، نوعي محك .
اولين گام براي كنار گذاشتن نگرش بسته اين است كه براي آنچه هستي و آنچه داري شكرگذار باشي .
رنج تو ناشي از اين است كه مي خواهي همه چيز براي تو متفاوت باشد . وقتي اين گونه خواستن پايان يابد رنج تو نيز به پايان خواهد رسيد .
فردي كه از ارزش هاي واقعي برخوردار است مي داند كه افراد روشن بين او را به علت صفات پسنديده اي كه دارد تحسين مي كنند و نظر آدم هاي معمولي براي او چندان اهميتي ندارد . به همين دليل آنان هرگز اصرار ندارند كه در چشم ديگران مهم جلوه كنند و استعداد و برتري خود را به رخ آنان بكشند .
براي ساختن زندگي اي كه دوست داري فرصت كم نيست ، فقط براي تصميم گيري در اين باره فرصت كم است .
تو قدرت آن را داري كه هـر چه مي خواهي بشوي ، آرزو هايت را پيش چشم بياور و بدان به هر چه در فكرش باشي مي رسي .
اگر حقيقتاً معتقد باشيد كه مي توانيد يا نمي توانيد ، در هر دو صورت حق با شماست .
اگر دست به عمل بزنيد هميشه راهي وجود دارد . هيچ وقت براي شروع دير نيست .
آينده همين امروز است ، گول فردا را نخوريد .
مي دانيد آدم كي نااميد مي شود ؟
وقتي كه چند قدم بيشتر با موفقيت فاصله ندارد ، پس هر وقت نااميد شديد بدانيد فقط چند
قدم ديگر با موفقيت فاصله داريد .
اغلب افراد خوشحالي را در چيزي بيرون ازخود جستجو مي كنند ، اينان كاملاً در اشتباهند ، خوشحالي چيزي است كه در خودت وجود دارد و از طرز فكرت ناشي مي شود .
مشغول كردن ذهن به مال و جمال اين و آن ، ما را از هدفمان دور نگه مي دارد . ما بايد بياموزيم زمين خودمان را شخم بزنيم .
در زندگي همه چيز ضد و نقيض است ؛ هر چه بيشتر بخواهي مورد تأييد ديگران باشي ، فردي مي شوي كه ديگران نمي خواهند تو را تأييد كنند . هرقدر به تأييد ديگران كمتر اهميت بدهي ، بيشتر تأييد مي شوي .
وقتي نمي تواني ثابت كني كه حق با توست ، بهتر و بهتر و بهتر است كه از درگيري اجتناب كني !
به جاي آنكه درباره مردم قضاوت كني كه بايد اين گونه يا آن گونه رفتار كنند ، آنان را بازتاب بخشي از خودت بدان و از خودت بپرس مي خواهي از آنان چه ياد بگيري .
عاقل بودن به معناي كتابخوان بودن نيست ، عاقل بودن يعني اينكه چگونه در هر شرايطي كارآمد باشيم .
بيشتر مردم به پشت شيشه خودروهايشان اين بر چسب را مي زنند : «امروز ، اولين روز از بقيه زندگي من است ،» اما من ترجيح مي دهم اينگونه تصور كنم : «امروز ، آخرين روز زندگي من است و من مي خواهم طوري زندگي كنم كه انگار ديگر هيچ فرصتي ندارم .» انگار دیگر هیچ فرصتی ندارم .


